خرید بک لینک
شــیفتشان شروع شده بود. با ماشینهایشان آمده بودند به ایستگاه. ماشینها را پارک کردند، لباسها را عوض کردند و توی سوله نشستند. هر سه، ماشینهایشان را کنار هم پارک کرده بودند. ماشینهایی که ظاهرشان شهادت میداد برای صاحبانشان مهم هستند: رینگ اسپرت، شیشههای دودی، بدنههای پولیش شدهی بدون خط و خش، ض

برچسب: نویسنده: آرشان حیدریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 14:16

آدمآهني، بيسيرتِ انساني كه دلي داشته باشد، با مكانيسمي صنعتي؛ برخاسته از آهن و پيچ و چند تكه كيت كه الكتريسته را طبق يك نظم مشخص پخش ميكنند در قطعات فولادي آدمآهني. آدمآهني كهنه، تنها و فرسوده است و سالهاست در عسرتِ زبالهداني زمين درمانده است؛ در زميني كه تهي از هر موجودي است. واپسين عنصر دست

برچسب: نویسنده: آرشان حیدریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 14:16

پــیش از آنکه از جاده هراز بپیچم توی فرعی رینه و از پیچ و خم جادهی خاکیاش بالا بیایم، سوگنامهی شاهرخ مسکوب برای رفیقی از دست رفته، با یادها و خاطرات «طالقان» و «افجه» و «رینه» در ذهنم جولان میداد. داشتم وارد دهاتی میشدم که روزگاری بساط گریزِ آن روشنفکرِ مغموم را از شهر و همزیستیِ نیمبندش با مد

برچسب: نویسنده: آرشان حیدریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 14:16

یــک سر فنرِ بلند را فرو کرد در دهانهی چاه مستراح. سرِ دیگر فنر را گذاشت در دستگاهی به قاعدهی یک چرخ خیاطی. دستگاه را روشن کرد و صدای تِر تِر از دستشوئی در تمام خانه پخش شد. فنر لرزید. آهسته تکان خورد و چرخید و فرو رفت در چاهِ ویلِ مستراح. کلیدِی که یک ماه و نیم پیش از جیب برادرم افتاده بود در چاه

برچسب: نویسنده: آرشان حیدریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 14:16

چــیزی افتاد و در تاریکی گفت: «دَرق!» طنین صدای سقوطش در تاریکی اطاق زنگ زد. ترسیدم. از خواب پریدم. مادر هم از خواب پریده بود و با چشمهای ترسیده و خوابآلود و موهای بیشتر سفید شده و کمتر مشکیماندهاش که پریشان شده بود، اطاق را به هوای مادربزرگ میکاوید. نگاه کردم تا آنچه سقوط کرده را بیابم. مادرب

برچسب: نویسنده: آرشان حیدریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 14:16

چــهارپاره استخوان با قد خمیده، دستهای چروکیده و موهای سفیدِ آبشار شده از زیر ململ روسری، دست گذاشته بر دیوار و راه میرود. میرود، میآید. میرود، میآید. میرود، میآید. هزار بار طول اطاق را میرود و میآید. بیقرار و نااستوار. پریشان. ناامید. دنبال چیزی میگردد که نیست. در جستجویش بارها، بارها ط

برچسب: نویسنده: آرشان حیدریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 14:16

آلزایمر دارد. آلزایمر مثل ابری که تمام آسمانش را گرفته باشد و آفتاب را از آسمانش محروم کرده باشد، تمام مغزش را فراگرفته و تمام فرآیندهای ذهنیاش را درهمپیچیده است. مادربزرگ در نود و چند سالگی یکپارچه در گذشته زندگی میکند. گذشتهای دور، که هیچ نشانهای از آن وجود ندارد، جز رنجی که تهماندههایش هنو

برچسب: نویسنده: آرشان حیدریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 14:16

داماد دست عروس را گرفته بود و هر دو میرقصیدند. تصویر شلوغ بود. فامیلها و دوستانِ نزدیک دور تا دور آپارتمان نشسته بودند و هر کدام، مشغول کاری. مادر محسن ایستاده بود بالای خانه و چشمهایش توی پیله دو دو میکرد روی مهمانها. پسر و عروسش را نگاه میکرد و بعد همه چیز را با جزئیات میکاوید تا مبادا در آ

برچسب: نویسنده: آرشان حیدریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 14:16

ســلام خانم چوبکار، خوبی؟ مرا میشناسی؟ مرا یادت میآید؟ چهره من توی خاطرت مانده؟ بعید میدانم فراموش کرده باشی؛ اگرچه بیست و چند سال از آن روزها میگذرد. من و سی–چهل تا پسر بچه هفت ساله دیگر که با دماغهای آویزان و کله کچل یک سال وقت شریفتان را در دبستان فیاض بخش -که بعد شد مدرسه راهنمایی و بعدتر

برچسب: نویسنده: آرشان حیدریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 14:16

دستمال یزدی را کشید به پیشانی و عرقِ ماسیده روی چروکهای پیشانی را سترد. بعد همان دستمال را کشید روی پیشخوان یخچالش و خردهنانهای ریخته شده را جمع کرد. دستمال را باز کرد و باز آن را حمایل کرد گَلِ گردنش. از پشت یخچال سرک کشید و پسرش را جلوی در مغازه نگاه کرد. پسرک، ده ساله، با سرِ کچل و تیشرتِ رنگ

برچسب: نویسنده: آرشان حیدریان تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 14:16

صفحه بندی